کلاغ و کبوتر

پر کشیدن پدر (دست نوشته های کلاغ)

28 شهریور بود

ساعت 2 :02 

زنگ زدن بهم

از خونه بود

جواب دادم

دیدم صدای دختر عمومه

تعجب کردم

اونوقت شب خونه ما چیکار میکردن

اصلا مگه آدم اینوقت شب زنگ میزنه آخه؟

گفتم چی شده؟

گفت زودتر بیا خونه

حال عمو بده

تعجب کرده بودم

زنگ زدم به داداشم

بهش گفتم چی شده؟

گفت حال بابا خرابه

بابام ناراحتی قلبی داشت

ولی بعد از عمل قلب سال 87 مشکل خاصی نداشت

هر از چندگاهی میبردنش بیمارستان

چندتا آزمایش 

و بعدش با توجه به جواب اون آزمایشات

مقدار داروویی که باید مصرف میکرد مشخص میشد

اما در کل حالت طبیعی داشت

سالم

سرحال

ولی دیگه شب 27 مرداد

خودش پاشده لباساشو پوشیده

رفته بیمارستان

همونجا رو نیمکت ها نشسته تا نوبتش بشه

که در همون حال و در آرامش دار فانی رو وداع گفته

وقتی که زنگ زدم به داداشم جریان رو جویا شدم

گفت حالش بده

باورم نمیشد حالش بد باشه

چون قبلا هم حال بابا بد شده بود

ولی به من خبر نمیدادن

خودشون میبردنش بیمارستان

و بعد از اینکه خوب میشد به من میگفتن

این بار حتما اتفاق بدی افتاده بود

که نصف شب زنگ زده بودن بهم

خیلی التماس کردم که حرف بزنه

آخرش گفت بابا تموم کرد

باورم نمیشد

دنیا دور سرم چرخید

لباسامو پوشیدم و راه افتادم

تا برم خونه

1600 کیلومتر فاصله داشتم

تمام وقتی که تو راه بودم تا برسم خونه

همش تو فکر این بودم که کاش همه چی دروغ باشه

کاش برسم خونه

ببینم یکی از پشت سر منو گرفت بغلم کرد

گفت منم بابات

همش شوخی بوده که تورو بکشونیم خونه

باهات شوخی کنیم

دوست داشتم بزنه پس کله م

بعدش بهم بگه میخواستم امتحانت کنم ببینم چقدر دوسم داری

میخواستم ببینم چجوری میای پیشم

دوس داشتم تمام اینها دروغ باشه

ولی وقتی تو ورودی شهر اومدن دنبالم

مستقیم منو بردن سر مزار

دیگه حال خودمو نمی فهمیدم

بابام آرام خوابیده بود و یه لبخند گوشه لباش

جوابمو نیمداد

التماسش میکردم جوابمو نمیداد

سرد سرد بود

وقت اذان مغرب گذاشتنش تو قبر

دیگه کمرم شکست

پدرمو دق مرگ کردم

بخاطر تمام سختی هایی که من بهش تحمیل کردم

این دنیا رو رها کرد و رفت

آرزوی دامادی منو داشت

ولی نتونست ببینه

جند روز قبل مراسم چهلمش هم برگزار شد

و دیگه داغی به دلم گذاشت که مجبورم باور کنم دیگه کنارم نیست

خیلی بهش بد کردم

که تو سن پنجاه و چند سالگی از دنیا رفت

...

...

دیگه نمیتونم ادامه بدم شاید بعدا این متن رو تکمیل کردم

برای شادی روح پدر عزیزم

فاتحه ای نثار روحش کنین

ممنونم



چهارشنبه نوزدهم شهریور 139314:45کلاغ

زادروز کلاغ(دست نوشته های کلاغ)

چند روز پیش تولدم بود

داشتم خاطرات سالهای قبل رو مرور میکردم 

ایام جوانی چه روزهایی داشتم

دغدغه زندگی و خوراک و پوشاک و پول نداشتم

بدنبال کار نبودم

جیب بابا جون بود دیگه

هرچی میخواستیم کافی بود لب تر کنم

بابا هم حتی یه کلام نمیگفت بچه چقدر خرید میکنی؟؟

ولی الان که خودم دارم وسط کویر کار میکنم تازه دارم میفهمم

که بابام واسه یک ریال پول در آوردن چقدر سختی کشیده

تولدم همه جوره برام خوشی ایجاد میکرد

یه بار برام آتاری خرید

یه سال  شد میکرو

سال بعدش شد یه دست لباس خوشگل

سال ها به همین منوال میگذشت

یکی از سالهای جوونی برام موتور خرید

واقعا دستت درد نکنه بابا

شرمنده تمام زحماتی هستم که بهت تحمیل کردم

دستتو از دور میبوسم

دوستت دارم بابا

امسال هم که روز تولدمو همه خانواده بهم تبریک گفتن

از راه دور

و برام آرزوی خوشبختی کردن

امسال برام شروع یه زندگی جدید و خوب بوده

خدایا به امید تو



جمعه دوم خرداد 139314:23کلاغ

تبریک عید (دست نوشته های کلاغ)

سلام

سال نو مبارک

امیدوارم امسال سال خوبی برای همه شما باشه

و در کنار خانواده روزهای خوشی رو تجربه کنین

امیدوارم امسال همه با هم پله های ترقی رو

یکی پس از دیگری طی کنیم

و به موفقیت دست پیدا کنیم

به امید خوشبختی همه



سه شنبه پنجم فروردین 139315:8کلاغ

فانتزی(دست نوشته های کلاغ)

تو دانشگاه با دوستام منتظر اتوبوس بودیم

دختره اومد کنارم

بهم گفت میشه گوشیتونو ببینم

گوشیمو دادم بهش

نگاش کرد گفت اینکه قفله

میشه بازش کنین بدین یه زنگ بزنم

کد گوشی رو زدم گوشیو دادم بهش

دیدم داره یه شماره میگیره

گفت این شماره منه

به اسم عزیزم ذخیره ش کن

موندم بهش چی بگم

رفت تو مخاطبین دید عزیزم دارم

برگشت بهم گفت ایکبیری

میگم آخه چرا؟؟؟

میگه خب وقتی منو داری چرا یکی دیگه رو به جای من آوردی؟؟؟

همیجوری داشتم بهش نگا میکردم

از تعجب شاخ درآورده بودم

دیدم دوستام دارن زمین رو گاز میگیرن

افتادن زمین فقط دارن میخندن

بهشون میگم زهر مار نخندین ببینم چی میگه

بعد دختره گفت اصلا حالا که اینجوره

زنگ میزنم به این عزیزت میگم تو شوهر منی دیگه مزاحم نشه

منم همینجوری دارم نگاش میکنم

دیدم زنگ زد به عزیزم

بعد از چند ثانیه از اونور خط صدا میاد

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد

یه شماره دیگه رو هم شماره گیری میکنه

بازم میگه دستگاه مورد نظر خاموش میباشد

میگه اینا که خاموشن

میگم اونا چند ساله که خاموشن

میگه خب چرا حذفشون نکردی؟؟؟

میگم خاطرات رو نمیشه حذف کرد

اون دو تا شماره خاطره ن

میگه حالا از من خوشگلتره؟؟؟

میگم عکس که جلو روته

صفحه گوشیو ببین

نگاش میکنه

میگه این که بچه س

میگم دیگه بعد از اون ندیدمش

نمیدونم الان چه شکلیه

میگه چرا؟؟؟؟

میگم اختلاف سنی مون زیاد بود

مامانش گفت بمیرین هم نمیذارم با هم ازدواج کنین

یهو میگه آخیییییییییییییییی

چه رمانتیک

بعد یهو قاطی میکنه

میگه چرا عکس دختر مردم رو در معرض عموم میذاری؟؟؟

میگم معرض عموم نیس

فضول یابه

دیگه بعد از شنیدن این حرف ناراحت شد 

برگشت گفت فضول خودتی

من دوستت داشتم

عصبانی شد رفت

گفت دیگه بهم زنگ نزن

موندم من کی بهش زنگ زدم؟؟؟

این دختره اصلا کی بود؟؟؟

...

فکر کنم منو با عشقش اشتباه گرفته بود

مردم رسما قاطی کردنا

دختره دیوونه معلوم نیس چی خورده بود؟؟؟

...

...

ملت اعصاب ندارنا

آخ خدا میبینی به چه روزی افتادم

چشم ندارن تنهایی مون رو هم ببینن

بابا من با این جور زندگی خوشم

دلم نمیخواد کسی رو به جاش بیارم

زوره

یکی بود که بازیمون داد

یکی دیگه هم عاشقمون کرد و رفت

حالا دیگه نمیخوام بگن تا سه نشه بازی نشه

میخوام تنها بمونم

بفهمید

...

خدایا شکرت عاشقی لذت شیرینی ست

این لذت رو دوس دارم

خدایا شکرت



پنجشنبه پنجم دی 139215:46کلاغ